موجر و مستاجر
موجری مستاجری دید و گریبانش گرفت
گفت مستاجر که : این پیراهن است افسار نیست
گفت : می باید کنی افزون اجاره خانه را
گفت : وسع من برادر بیش از این مقدار نیست
گفت : بالا رفته نرخ ارزهای خارجی
گفت : پول ما دلار و درهم و دینار نیست
گفت : افتاده عقب چندی اجاره خانه ات
گفت : بیکارم من و دانی که جایی کار نیست
گفت : فرش خانه ات جای اجاره می برم
گفت : پوسیده است "جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت : رو اندر بیابان خیمه و چادر بزن
گفت : آنجا ایمن از دزدان و از اشرار نیست
گفت : بسیار است خانه ی خالی اندر شهر ما
گفت : آری " لیک پول جیب ما بسیار نیست
گفت : گیرم حکم و ریزم کوچه اسباب تو را
گفت : ای بابا " اثاثی بنده را در کار نیست
گفت : از یاران و غمخواران مدد خواهی بکن
گفت : ما بیچارگان را هیچ کس غمخوار نیست